حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

بوی محرم

1392/8/18 23:52
512 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

 

ارباب صدای قدمت می آید

هنگامه ی اوج ماتمت می آید

ما در تب و تاب غم تو می سوزیم

چند شب دگر محرمت می آید

 

 

 

ملوسک مامانی و بابایی

 

خیلی وقت بود که میخواستیم بریم اردکان و هر دفعه یه مشکلی پیش میومد که نمیرفتیم. دیگه با کلی برنامه ریزی قرار گذاشتیم که جمعه دهم آبان بریم که بازم نشد.

شب رفتیم بیرون تا بابایی چندکار عقب افتاده داشت که میخواست انجام بده من و شما رفتیم تو ماشین نشستیم و بابایی داشت میومد که یهو چشمم به بابا افتاد که کف خیابون خوابیده از ترس داشتم سکته میکردم نمیدونستم باید چیکار کنم نفهمیدم چجوری رفتم پیشش. از شدت درد نمیتونست حرف بزنه چند ثانیه که گذشت فهمیدم پاش پیچ خورده. خیلی درد داشت با کلی زحمت تونست بیاد تو ماشین بشینه. اینم از اردکان رفتن ما.......

مثل اینکه قسمت نیست..موقع خواب پاشو با چند تا روغن چرب کرد و نمک داغ کردم و گذاشتم روی پاش چون خیلی درد داشت.

صبح گفت بهتره و بعدازظهر رفت دکتر.. خداروشکر که گچ نگرفتن و فیزیوتراپی بهش داده بود.. خلاصه صبح یکشنبه راهی اردکان شدیم.. بالاخره رفتیم..

 

روز اول که رسیدیم شما به شدت سرما خوردی و تب کردی.. بردمت دکتر کلی دارو بهت داد. منم که اصلا طاقت مریضیتو ندارم از خواب خوراک افتادم..

خیلی دلم تنگ شده برای شیر خوردنات برای ماما ماما گفتن مظلومانه ات که وقتی شیر میخواستی یه جور دیگه صدام میکردی.. وقتی شیر میخواستی میگفتی دیش.. و الان میگی دیش أه

 

دوشنبه دیگه تبت قطع شده بود چون دیگه محرم بود بردمت آرایشگاه ساینا تا یه دستی به موهات بکشه. دفعه اول بود که موهاتو کوتاه میکردم فقط دو دفعه بابایی تیغ زده بود. خیلی تو آرایشگاه گریه کردی و به من چسبیده بودی...

 

از دوشنبه شب مراسم های محرم شروع شد و بابایی هر شب منبر داره.

 

 

وای از اون وقتی که کشته شد حسین ‌‌‌‍       ذوالجناح تنها اومد با شور و شین

 

بچه ها وقتی صداشو شنیدن                     همگی از خیمه بیرون دویدن

 

همشون به هم می گفتن بچه ها                      دوباره اومد صدا اسب بابا

 

بچه ها بریم بابا رو ببینیم                             گل بوسه از لب او بچینیم

 

وقتی از خیمه ها اومدن بیرون               دیدن اسب باباشون رو غرق خون

 

اسب بی صاحب بابارو دیدن                      همه فهمیدن دیگه یتیم شدن

 

هرکسی با ذوالجناح حرفی می زد                 سکینه یکدفعه ای جلو اومد

 

دستشو انداخت به دور گردنش           می دونید چی بود سوال و سخنش؟

 

ذوالجناح من می دونم یتیم شدم                  فقط الان یه سوال ازت دارم

 

بگو بابام رو چگونه کشتنش؟          تشنه بود و تشنه بود، آیا آب دادن بهش

 

ذوالجناح در جواب این سوالش                     به راه افتاد و همه به دنبالش

 

رفت و رفت تا کی به قتلگاه رسید                 زبونم لال نمیگم اونجا چه دید...

 

 

   این عکس مال شبی هست که مریضی و تب داری

 

 

  قربون اون لپای قرمزت برم...

 

 

  توی آرایشگاه.. بعد از اصلاح

 

 

   فدات بشم که خیلی خجالتی هستی..

 

 

  بعد از حمام.......

 

 

  عزیزدلم .... فدای اون لبای خندونت بشم مامانی

 

 

این دوربین و بده من چقدر عکس میندازی مامانی خسته شدم.

 

 

  یه عکس تکی.

 

 

 بعد از حمام گرم یه آب میوه خنک می چسبه!!!!

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (11)

محدثه سادات
20 آبان 92 18:01
سلام اجی خوبی ؟ این چند وقت نتونستم بیام اخه اینترنتونقطع بود خیلی خوشحال شدم بدون در دسر واذیت زیاد شیر از حدیثه سادات گرفتی راستی چهکار این بچه میکنی که همش سرما میخوره یا بیمارستانه یا دکتر و.... اجی اسباب کشی خیلی سخته تنهایی این کا را کردی؟ کاش میتونستید یه جای بخرید!!! برا چی فرستادیش مهد کودک تو کهسر کار نمیری؟یا میری ما خبر نداریم راستی بگو کی میای تو اینترنت منم بیام تل مو بهت بدم از طریق ایدی بی معرفت من نمیخواستم عکس های خونه جدیدت را ببینم دلم خیلی برات تنگ شده اجی یادت نره بگو کی یه روز وعده بزاریم باهم بیایم تو اینترنت سلام محدثه جون منم خیلی نگران بودم که نیومدی.. شماره های گوشیم پاک شده.. بهم اس بده رمز عکسای خونمو بهت میدم. انشاالله خدا یه گونی پول برامون میفرسته خونه هم میخریم. نه گلم سر کار نمیرم فعلا چهار روز بردمش چون خیلی تو خونه تنهاست. باشه بهم اس بده یه روز با هم می چتیم.
مامان حسام كوچولو
20 آبان 92 18:30
به به مباركه اين خوشگل خانم بالاخره رفت آرايشگاه. انشالله كه آقاتون به زودي خوب بشه. بازم مي گم التماس دعا ممنون. محتاجیم به دعا.
مامان آروین (مریم)
21 آبان 92 8:04
فرارسیدن ایام سوگواری آقا امام حسین (ع) را به شما و خانواده محترمتان تسلیت میگوئیم و امیدوارم در مجالسات ما رو هم دعا کنین. خیلی ناراحت شدم که پای آقاتون پیچ خورده . امیدوارم تا الان خوب شده باشه . چقدر مظلوم نشسته تو آرایشگاه . عکساتون قشنگ بودن ٰ‌راستی اون دختر خانمه که تو عکسا هست رو معرفی نکردی ؟؟؟!!!!!! منم همچنین.‌ممنون گلم بد نیست بهتره ولی هنوز ورم داره. ممنون اون دختر خانوم هم خاله ی حدیثه ساداته. تو پست های قبلی گفته بودم.
مامان آروین (مریم)
21 آبان 92 8:05
وای چه بد که سرما خورده احتمالا در مسیر راه سرما خورده . امیدوارم داروهاشو مرتب بخوره و زود زود خوب بشه داروهاشو مرتب بهش دادم ولی هنوز سینش خر خر میکنه.
مامان محمدحسین
21 آبان 92 12:41
سلام عزیزم... ممنون که بهمون سر زدی... 26 سالمه و شهیدباهنر میشینیم... البته خودم به دلیل شغلم میبد زندگی میکنم.... شما چی ؟ واسه کدو محله ای و چند سالتونه؟؟؟؟؟ سلام خواهش میکنم. میام وبت میگم
مامان یاسمن و محمد پارسا
21 آبان 92 14:13
الاهی بمیرم عزیز دلم چقد روزهای بدی بوده ایشالاه حال همسرتون خوب شده باشه و مشکلشون حل شده باشه فدات بشم چرا اخه شماها سرما می خورید مامان درکت می کنم منم این روزا اعصابم بهم ریختس ایشالاه عزیز دلم حالش الان خوب شده باشه فدای اون چهره تب دارت عزیز دلم مامان جون نگران نباش ایشالاه به حق امام حسین روز و روزگارتونبه خوبی و خوشی باشه دوستتون دارم زیاد خدا نکنه مامان مهربون.. ممنون عزیزم لطف داری..انشاالله امام حسین جواب دل همه رو میده.
مامان حسام كوچولو
22 آبان 92 11:29
سلام يه خبر خوب اگه گفتي؟؟؟؟؟؟
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
جون من؟؟ مستاجر اومده؟
maman tanha
24 آبان 92 9:50
elahi gorbon on abmive khordanet beram chr lebas nazi poshidi golam
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
ممنون عزیزدلم..
مامان حسام كوچولو
24 آبان 92 17:39
كي مياييد؟
مامان اهورا(نرگس)
29 آبان 92 15:30
مبارکت باشه نازدار خانوم...
رئوف
30 دی 92 20:10
سلام هر دوشون حوشگلند... خدا نگهشون داره...
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلام ممنون مرسی.